
چشمانت سیاه شبی شرجی ست چشمانت سیاه ومن که دیوانه ام رقصان در خیال موی تو گیسوانت را به من بده نگاهت را از من نگیر این نخل ها برای تو اینچنین درتابند می رقصند خرما می دهند برحی دیری کبکاب سعمران شبی شرجی ست و چشمانت سیاه همچون روزگار من لااقل گیسوانت را به من بده... |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
آسمان شبانه شدم بی ستاره پر از ابر سیاه درد که خونابه می گریم به زمین بی حاصل نه فریادم را درختی می شنود نه از نم نم اشک هایم گیاهی تر می شود و نه حتی ویرانه آبادی بی انسان که بر وسعت آغوش تنهایش بگریم آسمان شبانه شدم بی تو خیره به عمق تنهاییم سرگردان چون روحی تو را می بینم از دور چون لکه ای استاده بر دروازه ی شهر خاطره ها نه ،خاطره نشو بدان شهر شوم قدم مگذار اگر صدای رعدم را می شنوی نه، به جهان م...
ادامه مطلب
از دوردست شب آمدی چون ستاره ای و آمدنت سور بود و نسیم بود و نور بود در اعماق جان گرفتی و کویر ساحتی شد از رویا جیرجیرک ها آوازه خوان شدند و باد مطرب رقصانی از دوردست شب آمدی تو با نم نم باران از نامتناهی چشمانت ابدیت بود و آهنگ قدم هایت جان بود موسیقی بود باران بود... |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
نسیمی که می وزد دروغ می گویم هر صبح و پرتوهای نگاهم می لغزند بر نگاه هر عابری هر صبح من و دوستانم و نیمکت های شکسته من و دوستانم و سیگارهای روشن هر صبح من و دوستانم و دختری که می آید من و دوستانم و نگاهی مبهم هر صبح من و چشمانم که می لغزند بر موهای خیسش من و شاعری من و نسیمی که می وزد هر صبح.... |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب