
چشمانت سیاه شبی شرجی ست چشمانت سیاه ومن که دیوانه ام رقصان در خیال موی تو گیسوانت را به من بده نگاهت را از من نگیر این نخل ها برای تو اینچنین درتابند می رقصند خرما می دهند برحی دیری کبکاب سعمران شبی شرجی ست و چشمانت سیاه همچون روزگار من لااقل گیسوانت را به من بده... |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
از دوردست شب آمدی چون ستاره ای و آمدنت سور بود و نسیم بود و نور بود در اعماق جان گرفتی و کویر ساحتی شد از رویا جیرجیرک ها آوازه خوان شدند و باد مطرب رقصانی از دوردست شب آمدی تو با نم نم باران از نامتناهی چشمانت ابدیت بود و آهنگ قدم هایت جان بود موسیقی بود باران بود... |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
نسیمی که می وزد دروغ می گویم هر صبح و پرتوهای نگاهم می لغزند بر نگاه هر عابری هر صبح من و دوستانم و نیمکت های شکسته من و دوستانم و سیگارهای روشن هر صبح من و دوستانم و دختری که می آید من و دوستانم و نگاهی مبهم هر صبح من و چشمانم که می لغزند بر موهای خیسش من و شاعری من و نسیمی که می وزد هر صبح.... |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
تو بر دستان من حک شده ای چون خطوطی کوفی بر دیواره ی مسجدی دور تو حک شده ای بر چوب محراب ها بر دسته ی منبر ها و هر گاه تلاش کردی دور شوی در خستگی دستانم می بینمت بر خرابه های قلبم تو بر دستان من حک شده ای.. |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
وقتی گریه میکنی من عاشقت می شوم و چهره ات را وقتی که غمگین است دوست می دارم غم ما را آب می کند شب ما را زنده دار چرا؟ نمی دانم من عاشق آن اشک های حیرانم بین خودمان باشد بعضی زنان وقتی که گریه می کنند زیباترند... |+| نوشته شده توسط ایلیا آل خمیس در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب